چهره اش نشان می داد بیش از شانزده خزان را ندیده است یعنی 16 ساله به نظر می  رسد ، اما مشکلات بیشمار زندگی نشان در روح و روان او گذاشته بود.

این روزها همه درباره خشنونت علیه زنان چیزهایی را می شنویم ، اما اینها همه اش گپ است.

زندگی او طوماری از خشنونتهایی است که بدن لاغر و جثه نحیف او را مستمراً آزرده است.

نامش نرگس بود ، او در خانواده ای فقیر پا به زندگی  گذاشت ، پدرش آدم بی مسئولیت و بدون مسلک است.

نرگس در طفولیت ، زمانی که هنوز سرمای دو برف زمستان را احساس نکرده بود ؛ مادرش زیر ضربات پدرش در یکی از مشاجرات خانوادگی جان باخت .

طوری  که برایش گفته بودند ، پدرش با میله آهنی بر سر مادرش ضربه وارد می کند و بعد از مدتی مادرش بر اثرهمان ضربه جان می بازد.

همسایگان جمع می شوند و جسد مادرش را در قبرستان سنگ زغال قلعه شاده (غرب کابل ) دفن می کنند.

پدرش خیلی زود برای نرگس و خواهربزرگترش ، یک نامادری سنگدل می آورد.

روزهایی که باید دستان پرعطوفت مادری مهربان ، نوازشگر دست و روی این دخترکان مظلوم می بود ، سیلی های پرقساوت ، میندر ( نامادری ) روی این بیچارگان را سرخ می کرد.

پدرش اهل قمار و چرس ، یا به گفتار عوام یک "وندی" بود.

مردی بی مسئولیت که برای خوشگذرانی خود ، روزها را در پوسته های امنیتی ( مثلا مجاهدین ) می گذراند که در آن دوران کمترین کارشان راهزنی و زورگیری و چرس و قمار و... بود.

روزها گذشت ، دورانها عوض شد ، به گپ عوام پادشاه گردشی ها شد ؛ اما داغهای وارد بر قلب اطفال دیروز و نوجوانان امروز همچنان تازه بود .

حالا نامادری اش در طول این چند سال دو بچه بدنیا آورده بود و فرمانروای مطلق خانواده بود طوری که های او" ها" بود و نه ی او " نه ".

نرگس و خواهرش نوکرانی خوار و ذلیل برای او .

بیچاره خواهرش کلانش ، در یکی از روزهای گرم تابستان با دو راس گوسفند در کمپنی (نام جایی که در کابل گوسفندان روستاییان به فروش می رسد) معامله شد ، محترمانه تر یعنی به نکاح یکی از مردامان هزاره درآمد و  به اجبار پدرش با او ازدواج کرد. خواهرش به یکی از قریه های نامعلوم هزاره جات برده شد....

نرگس دیگر تنهای تنها شده است ، کار پرمشقت خانه طاق از طاقت او بریده است که بلایی دیگر از بد فعلی های پدر جنایتکار نرگس دامن این دخترک معصوم را می گیرد .

مرد پلیدی که جز قمار و چرس چیزی برایش اهمیت ندارد ، کسی که روزها را به سگ چنگی و به شرط بندی بالای سگها در دامنه تپه های دارالامان می گذراند و شبها به دنبال محفلی برای قمار ...

مال خانه که ثمره زحمات نرگس و خواهرش مرحومش بود ، کم کم نیست می شود.

چه روزهایی که این دخترکان مظلوم از گل صبح تا سرخی شفق شب باید می نشستند و پاکت جور می کردند ، کوکه راست می کردند ، بادام می شکستند و قالین المک می زدند و ....

اینها با کدیمبن و عرق جبین شکم نامادری و خانواده راسیر می کردند و برای خانه سامانی می خریدند ولی حالا همین چیز ناچیزی که در خانه بود صرف بد فعلی پدرش می شد.

با وجودی که دستان کوچک نرگس از طفولیت با گودی بازی قهر بود  و سرگرم کارهای پرمشقت ولی روزگار اتنقام چه چیزی را می خواست از او بگیرد ....

عباس که از بچه های منطقه است شغل و صنعتش خیاطی بود و در مسجد سفید قلعه وزیر یک دکان خیاطی داشت ودر حین گودی پران بازی در بالای بام مهر نرگس ای که در گوشه حویلی مشغول قالین بافی است در سینه اش افتاده ، خود باخته معصومیت این دخترمی شود.

او نیز پدرش را راضی می کند تا از نرگس خواستگاری کند ...

در این بین پدرش اورا دریک قمار بازی در ساحه کمپنی به قومندان کریم باخت ، قومندان...... از قومندانان دوران جنگ که حالا به کارقاچاق مواد به  تاجیکستان و ازبکستان می پردازد و چندین هوتل و مهمانخانه در ولایات دارد. پدرش نانجیب نرگس به زور در اختیار قومندان قرار می دهد و قومندان هم به زور.....

درمنطقه آوازه می شود که پدر نرگس، نرگس را در قمار بازی باخته است.

نرگس به خود جرات می دهد ، مخالفت کند ، اما کیبلها و تازیانه های دردناک پدر قسی القلب تحمل او را هم مثل وجود کوچکش خورد می کند.

پدرش یک هفته مهلت می خواهد تا نرگس را برای نکاح مثلا اسلامی حاضر و راضی نماید.

قومندان ....... دو زن دیگر نیز دارد و سنش هم تقریبا سه برابر سن و سال نرگس است.

نرگس به تنها نگاه گرم که گاه گاهی متوجه او میشد ؛ از تصمیم نهانی خود مبنی برخود سوزی می گوید ولی عباس او را قسم می دهد که چنین نکند و وعده می کند که او را نجات دهد.قومندان کریم و پدر نرگس هم غیابتاً نرگس را به نکاح قومندان کریم در می اورد و ...

دریکی از روزها که هنوز نرگس به خانه قومندان......نرفته است ، هردویشان گم می شوند و دیگر نه نامی از نرگس و نه نشانی از عباس است.

این شروع جنگ و منازعه ای دیگر بین قومندان ...... که غیرتش تور خورده است و پدرنرگس می شود و پدر عباس بود .

 پدرنرگس  جای سالمی از دست ضربات چوب قومندان ..... نمانده است که با وساطت ریش سفیدان مقرر می شود ، از عباس که زن قومندان .....را گریختانده است ، در حوزه پولیس شکایت نمایند و هر جا و هروقت گیر شدند باید هردویشان سنگسار شوند.

ماجرای فوق واقعیتی از دهها ظملی است که بر زندگی دختران این خاک می رود که متاسفانه نه قانون توان مقابله با آن رادارد و نه وزرات امورزنان و نه حقوق بشر .